استاد درس حقوق بادی به غبغبش می ندازه روی صندلیش جابجا می شه طوریکه بهترین زاویه رو به ما داده باشه برای دیدن شکم بزرگش...
می گه:بچه ها من دوست ندارم شما نسبت به ارزش ها واکنشی عکس العمل نشون بدین.
این رو در جواب سوال من می گه.
توی کلاس این بحث مطرح شده که اصولا چه معیاری حد و حدود دخالت قانون گذار در حریم خصوصی افراد رو تعیین می کنه؟
من سرم رو از روی کتاب نیکولا کوچولو بلند میکنم.
استاد تلاش بسیاری می کنه برای جمع کردن بحث و وقتی مغلطش تموم شد با شیطنت می گم استاد شما متوجه منظور ایشون نشدین و سوال رو دوباره عینا تکرار می کنم.
بعد بحث آزادی های فردی پیش می یاد ومثل همیشه حجاب عینی ترین و دم دست ترین مثالی بود که می شه آورد.
_من چون خودم فرانسه بودم واین مسائلو دیدم اینو عرض میکنم.
_ استاد اولا من حجابو به عنوان یکی از مولفه های آزادی فردی مثال زدم ولی حالا در رابطه باهمین مسئله هم فکر می کنم شما دارین صورت مسئله رو پاک می کنین حجاب فقط در صورتی ارزشه که جوونای ما حس کنن ارزشه.
من اینطور در محظور گیر کردن اساتید علوم انسانی رو خیلی دوست دارم جاییکه بزدلی یا جسارتشونو نشون می دن.
این یکی ازایناییه که حالیشه ولی به شدت به میزش چسبیده و بنابراین اذیت کردنش بیشتر حال میده.
وگرنه من مدت هاست که به نیکولا کوچولو پناه بردم سراینطور کلاسا.
آخر بحث ما یادآوری این نکته ست به من : وقت گرانبهای کلاس.
بعد کلاس:
_می دونی؛ پسرپسره.
من فکر می کنم چیزی که یه پسر از یه دختر می خواد حجاب من اینو حتی توی جامعه غرب هم دیدم.
_این بستگی داره به اینکه تعریف ما از حجاب چیه من فکر می کنم حجاب چیزیه که مختص زنانگیه و نمی شه اینقد سطحی از روی ظاهرافراد راجع به این ارزش قضاوت کرد.
_ولی چیزی که این جامعه مردسالار می پسنده همینه،تو پس فردا می خوای اینجا ازدواج کنی.
_من منتظر هیچ تائید بیرونی نیستم چرا شما فکر می کنین من نوعی باید به هر وسیله ای دنبال تائید شدن باشم؟
_برای اینکه چه بخوای چه نخوای داری توی این جامعه زندگی می کنی تو ناگزیر از داشتن تائید جامعه ات هستی دختر.
_اینکه من خودمو توی یه چادر بپیچم به خاطر اینکه انتخاب شم با اینکه به هر طریقی به خودم برسم و با سو تغذیه خودمو مانکن نگه دارم که انتخاب شم؛ چه فرقی داره؟
اگه اون مصرف گرائیه اینم مصرف گرائیه.
از در دیگه ای وارد می شه انگار تازه شصتش خبردار شده که با من نباید اینطور حرف می زده یادش می یاد که من جدا از دختر بودنم دانشجوش هستم از جبر ساختاری حرف می زنه و انصافا انرژی زیادی صرف می کنه تامنو تحت تاثیر قرار بده.
به خودم می گم دیدی احمق،چی رو می خواستی ثابت کنی؟
بی حواس به بقیه داستان نیکولا کوچولوفکر می کنم و
سعی می کنم فراموش کنم که امروز تنگ ترین مانتوم رو پوشیدم.
سینماروی
۳ هفته قبل