۱۳۸۸ آذر ۲۲, یکشنبه

بی عنوان

مرد با کاپشن زرد روبروی من تو اتوبوس نشسته و نگاه غمگینشو به روی من دوخته آرام و موقر.
توی فکرهای کوچیک و بزرگم غرق می شم و وقتی به خودم می یام باز همون نگاه رو می بینم همونطور آرام و موقر...
مثل اینکه بخواد بگه من می دونم به چی فکر می کردی ومن دست پاچه خودمو جم وجور می کنم انگار با این عکس العمل غریزی می تونم افکارمو ازش پنهان کنم.
اگه همینطور به نگاه کردن ادامه بده، منو اونقد از کوره بدر می بره که بلند شم برم بالاسرش وایسم و دادبزنم هیچ معلوم هست به چی زل زدی؟
اما اینقدر بی غل و غش وموقر نگاهم می کنه که امکان هر حرکتی رو از من می گیره.
حس یک دست فروش رو دارم که هرچه در بساط داره رو چیده توی پیاده روشلوغ توی ظل آفتاب در برابر نگاه سهمگین هزاران عابربی اعتنا.
نمی دونم چیزی که تحویل مرد می دهم هیچ شباهتی به لبخند دارد یا نه؛
بی آلایش،کج و معوج و سخت رقت بار...

۱ نظر:

  1. سلام
    مطلب جديد حاضر است
    بفرمائيد
    در صورت تمايل به تبادل لينك، بگيد، خوشحال مي‌شم

    پاسخ دادنحذف